X
تبلیغات
خاطرات یک نق نقو

خاطرات یک نق نقو

طنز اجتماعی

.
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 15:43  توسط علی نق نقو  | 

با عرض خداحافظی با تمام دوستان خوبم به اطلاع میرسونم:

این وبلاگ برای همیشه درش گل گرفته شد!!!

 

 اگر برای اولین بار  به این وبلاگ آمده اید حتما خاطرات گذشته نق نقو رو بخونید!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 0:24  توسط علی نق نقو  | 

سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت
یادت اندر شهرياري برقرار و بر دوام
سال خرم، فال نيكو، مال وافر، حال خوش،
اصل ثابت، نسل باقي، تخت عالي، بخت رام


******** سال نو مبارك ********

سال نو را به تمام دوستان صمیمی و مشوقان حقیقی ام از جمله(بدون هیچ ترتیبی):استادم م.م -ماندا-فریباـکیانوش-مرتضی-پیر پسر-ارمغان-کاتالیا-باران-دایی احمد-احمد-نیلسا-فاطمه- اون یکی فاطمه-افسانه-صبا-فاطیما-دیوار-خود ایلیا-غروب-غریبه-ناشناس-حسینعلی قربانت شم-مونث عاصی-سیرت-مریم-مهتاب-راحیل خانوم-ماهی سیاه کوچولو-هم نفس-سیمین-رخ سه بهمنی-نیلو-سایه درخت-خانوم گل-مرجان-طاها-سمیه-پارا-اتتا-بهاروبهنام-یاسمن-مهشید-احسان-منتظر-نهاله-دوست نهاله-سحر-نازنین-پسر بجنوردی-نقش قلب-سارینا-ناقلا-بانو-هاشیم -مهتاب -الهام-بهونه-کتایون و... کلیه دوستانی که با حضورشون من رو دلگرم کردندونامشون نیامد  تبریک میگویم و آرزوی سال موفقیت آمیزی برای همه خواننده های این وبلاگ دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 7:0  توسط علی نق نقو  | 

فریاد در اتوبان!!!

 

خواندن این خاطره برای افرادی که قلب ضعیف دارند توصیه نمیشود!!!

 

افسانه میگفت:تو چرا زیر چشمت جای چنگه؟نکنه تو دوست دختر داری؟ اصلا نکنه قصد تجاوز به اون رو داشتی اون استقامت کرده؟یا اینکه نکنه با تو مخالفت کرده تو هم دست روش بلند کردی؟نکنه فردا تو زندگی ایندمون هم میخوای دست رو من دراز کنی؟نکنه خودت رو زدی به مظلومی و میگی من خودم رو وفق علم کردم و استاد ریاضی هستم و تخصصم هم دو اتحاد اوله!!!

هی گفت نکنه,نکنه,نکنه,که مجبور شدم اصل ماجرا رو براش تعریف کنم. شما هم که دیگه خودی هستید و از رازهای پیدا ونهان من خبر دارید پس اینم روش:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 7:38  توسط علی نق نقو  | 

فریاد در شب!!!

 

به این خانم کمک کنید!

 

با صدای ملتمسانه ای که همراه با ضجه و تهدید بود واز ته وجودش بلند میشد فریاد میزد"نگه دار عوضی...بی پدر و مادر ... نامرد..لات بی سر و پا ...بی غیرت... اگه نگه نداری خودم رو بیرون میندازم."

نه! اشتباه نکنید! این کلمات رکیک مربوط به یک دختر جوان زیبای در شرف تجاوز نیست که از من خواسته باشه که بهش رحم کنم  و اون رو ندزدم.بلکه این جملات مربوط به...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 8:5  توسط علی نق نقو  | 

ووی ددم یاندی!!!

 

یک خاطره از بابام!!!

 

بابام 66 سال ازخدا عمر گرفت که 56 سال از این مدت رو در تهرون زندگی کرد اما هر بار که لب از لب باز میکنه لهجه غلیظش طوری نشون میده که انگار تازه به تهرون آمده.

دوستهای بابام هر موقع که به هم میرسند با گفتن"ووی ددم یاندی"(وای پدرم درآمد)که نشانگر یک خاطره براشون هست کلی میخندند .یک روز من تصمیم گرفتم رمز این جمله را بپرسم تا از علت خنده های انها سئوال کنم.

بابام اولش نمیخواست تا رازش بر ملا بشه تا اینکه پس از اصرارهای من وبه شرط انکه من از سرنوشت اون درس بگیرم و دنبال دختر مردم نرم پرده از این راز برداشت بابام می گفت:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 8:1  توسط علی نق نقو  | 

عشق به اندازه یک سیگار!!!

 

این خاطره به ما میاموزد که هیچ وقت دروغ نگوئیم!!!

 

وقتی نشست تو ماشینم بوی عطرش همه جا رو گرفت. قد بلند ,چشم وابرو مشکی,موهای مش کرده,لبخند ملیح همه چیز دست به دست هم داده بود که من از همون نگاه اول عاشقش بشم وعاشقانه لکنت زبون بگیرم و نفسم به هن هن بیافته و نتونم سر صحبت رو باز کنم.

همینطور که سیگاری از کیفش در اورد گفت:اسمم نازی ... فوق لیسانس مدیریت دارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 8:17  توسط علی نق نقو  | 

یک شب برفی!!!

 

 پیش بینی هوا شناسی را جدی بگیرید

 

اصلا من شانس درس دادن ندارم. هر کی ندونه شما خوب  میدونید که اون دفعه میخواستم ریاضی یاد بدم که چه بلای سرم امد(وقتی معلم ریاضی شدم). یک بارهم که اون ماجرای سوتی دادن تو رستوران پیش امد(مال من مال تو )و حالا اینم سومیش:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 8:4  توسط علی نق نقو  | 

انتقام تند در شب!!!

 

تقدیم به تمام عزیزانی که عشقشان موجب آمدنم  شد

 

یا لبش رو گاز میگرفت یا دندونهاش رو به هم میسابید.یا سیاهی چشماش محو میشد یا چشمهاش رو به هم فشار میداد. صداهای عجیب غریب از خودش در میاورد. هی پاهاش رو به هم میمالید و ناله میکرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 7:39  توسط علی نق نقو  | 

وداع آخر!!!

 

همگی خوش آمدید

 

از آنجا که علی نق نقو اهل پارتی بازی نیست پس از آنکه قرار شد انوشیروان کنگرلو  و کریستین امانپور با این بزرگ مرد عرصه طنز تاریخ ایران گفتگو کنند تصمیم بر این شد که سایر رسانه ها ی بین المللی هم در این کنفرانس خبری شرکت کنند که با هم مشروح آنرا میخوانیم:

بی بی سی:شما از چه زمانی طنز را شروع کردید؟

نق نقو:من از بچگی اهل طنز بودم مثلا جام رو خیس میکردم و از حرص خوردن مادرم کلی میخندیدم اون موقع بود که فهمیدم استعداد طنز دارم!!

امانپور:دیگران هم از کار شما خند شون میگرفت؟

نق نقو:بستگی داشت. مثلا پدرم بهم پول میداد تا به دوستاش فحش خواهر ومادر بدم بعد هم کلی میخندید و قربون صدقه شیرین کاریهام میرفت!!

صدای امریکا:این همه شیرین کاری رو از کجا آوردی؟

نق نقو:من با رادیوهای مخالف نظام مصاحبه نمیکنم!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 7:17  توسط علی نق نقو  | 

تیک عصبی!!!

 

یک درس آموزنده برای اونایی که رو نگاهشون هیچ کنترلی ندارن!!!

 

یک فیلسوف شهیر شرق میگه:اگه میخوای به کسی چشمک بزنی مواظب نگاههای اطراف باش. چون قرار نیست چون شما حواستون به اونها نیست اونها هم حواسشون به شما نباشه!!!

 

عمو کوچیکم زنگ زد که اگه آب دستته زمین بگذار و همین شب جمعه بیا همدان. چون ما یک مهمونی گرفتیم و تو این مهمونی دختر خاله زن عموت رو هم دعوت کردیم تا به این بهونه شما دوتا کبوتر همدیگه رو ببینید شاید گره از بخت جفتتون باز بشه!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 7:52  توسط علی نق نقو  | 

نقش دوم!!!

 

با ادای احترام به مرتضی عقیلی!!!

 

اونقدر زشت و بی ریخت و بی قواره بود که فکر نکنم تو زمان بچگیش برای یکبار هم که شده مادرش به هوا پرتش کرده باشه و ازش یک بوس گرفته باشه!.حالا نه که خیلی خوشگل بود برام عشوه شتری هم میامد!!!

من اونقدر هم بد سلیقه نبودم که این بار عاشق یک همچون عتیقه ای شده باشم. اما میخواستم ادای مرتضی عقیلی رو تو فیلمهای فارسی در بیارم ویا مثل فیلمهای هندی به جای یک نقش دوم به کمک نقش اول داستان بیام!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 8:1  توسط علی نق نقو  | 

بد شگون!!!

 

آیا باخوندن این مطلب نظر دکترمطلب قبلی رو تائید میکنید؟!!!

 

درسته که پدر خدا بیامرزش اون موقع  که زنده بود با ازدواج من و پری مخالف بود و دائم میگفت که من  دست وپا چلفتی وشیرین عقلم ,اما این دلیل نمیشد که من بخوام انتقام بگیرم و مجلس ختمش رو بهم بزنم.تازه اونم منی که اولین نفر مشکی پوشیده بودم و اونقدر سر خاکش به سر و روم زدم که همه من رو با اون پسر لندهورش اشتباه گرفته بودن.حتی وضع طوری شده بود که چند نفر زیر بغلم رو گرفته بودن و به من بعنوان پسر همسایه اشون تسلی میدادن!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 7:5  توسط علی نق نقو  | 

سر درد پر درد سر!!!

 

اگه دنبال طنز میگردید این مطلب رو نخونید!!!

 

دور از جون شما,دور از جون شما,نمیدونم چرا آدمها دوست دارن بعضی موقعها خودشون رو چس کنن!(ببخشید مودبانش نمیدونم چی  میشه!). یکی از این آدمها هم خودمم. حالا من خودم رو برای کی چس کرده بودم؟ خوب معلومه دیگه طبق معمول برای یکی از دخترهای دانشگاه!برای چی؟ خوب معلومه دیگه حالا که نمیخواستم جاذبه جنسی ام رو به رخش بکشونم حداقل باید یک جور توجهش رو به خودم جلب میکردم.حالا نتیجه اش چی شد؟خوب معلومه دیگه ادامه مطلب رو بخونید طبق معمول معلومه دیگه!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 10:37  توسط علی نق نقو  | 

تنها صداست که میماند!!!

 

این مطلب هیچ ربطی با شعر فروغ خودمون نداره!!

 

اون که مرد نبود تا لازم باشه ختنه کنه. فقط کافی بود یک "اشهد"بگه و کار تموم بشه.چون زن بود نه درد ختنه رو داشت نه ترسش که بخواد بهونه بیاره . فقط باید قبول میکرد .برای اسمش هم فکر کرده بودم ژانت رو میکردیم ژاله!

دیگه خسته شده بودم چون هر روز غروب به محض تاریک شدن هوا خودم رو به کنار پنجره میرسوندم اول تکیه میدادم به دیوار به قاعده 13 تا 20 سانت پرده رو میزدم کنار و از همون درز نگاهش میکردم.موهاش تا کمرش بود و اون شالی که به جای روسری میگذاشت فقط یک پنجم موهاش رو میپوشوند. واون با روپوشش که همیشه دکمه هاش باز بود به مردم آمپول میزد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 6:55  توسط علی نق نقو  | 

من و دختر محمود آقا !!!

 

قابل توجه دوستانی که نمیگذارن سرمون تو لاک  خودمون باشه!

 

مادرم همونجا میره روضه که فاطی خانوم,زن یکی از مسئولان کشور که اتفاقا وبلاگ نویس پر سر و صدای هم هست میره روضه. مادرم با نشست و برخاست با فاطی خانوم جدیدا پا تو یک کفش کرده که علی جونم به جای چشم چرونی و یللی تللی باید دختره یک آدم سیاسی رو بگیره.میگم آخه من آدم سیاسی از کجا گیر بیارم که دخترش رو بگیرم. میگه دختر محمود آقا که مقام خوبی هم تو کشور داره رو برات میگیریم. میگم مادر من, من یک عمره تو اتوبوس,کناره پنجره,و تو دانشگاه جاذبه جنسی ام رو به رخ این واون کشیدم تا بلکم عاشق بشم بعد زن بگیرم آخرش هم که نتونستم حالا بلند شم عاشق یک دختره که ندیدم ونشناختم بشم؟اونم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 6:45  توسط علی نق نقو  | 

امان از بی بنزینی!

مزقون چی!!!

 

 این طنز سیاسی نیست لطفا گیر ندهید!

 

من آخرش نفهمیدم این قانون سهمیه بندی بنزین تو ایران فقط برای من یک نفره؟ چون هرچی نگاه میکنی خبری از کم شدن ترافیک و خلوتی خیابون ها نیست. مثل اینکه فقط من یکنفر هستم که برای جلو گیری از آلودگی هوا و حل معضل ترافیک باید ماشینم رو تو پارکینگ بزارم و خودم برای رسیدن به مقصد از اتوبوس و مترو آویزون بشم!

نه اشتباه نکنید!هر چندکه بعضی دوستان در کامنت خصوصی از من خواسته اند از استعدادم!!! در زمینه طنز سیاسی استفاده کنم اما باید عرض کنم که کور خوندید من زندون برو نیستم و این هندونه ها زیر بغل من نمیره من همون رویه خودم رو ادامه میدم میگید نه ادامه مطلب رو بخونید!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 7:41  توسط علی نق نقو  | 

یک داستان مودبانه!!!

ضربه فني!!!

 

خواندن اين مطلب براي كليه سنين بلاء مانع است!!!

 

هر كي من رو نشناسه شما كه خوب ميشناسيد.آخه تا حالا كي خونديد يا شنيديد كه من يك خم كسي رو گرفته باشم يا كسي رو روي پل برده باشم يا خداي نكرده دست تو سگك كسي كرده باشم. آخه اصلا اين حرفها به من مياد؟

نه مطلب قبلي رو فراموش كنيد.پس از اون گندي كه تو پست قبلي زدم دوست ندارم كه ذهنتون جاهاي بد بره پس بي مقدمه ميرم سر اصل مطلب.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 16:3  توسط علی نق نقو  | 

معارفه عاشقانه

تشبيه شاعرانه!!!

 

خواندن این مطلب برای کسانی که میخواهند قرار ازدواج بگذارند توصیه میشود

 

اصلا ازش خوشم نمیامد.شل شل حرف میزد.وقتی میخندید دهنش مثل یک گاله تا آخر باز میشد. هیکل نا فرمی داشت.سایز ابعاد مختلف بدنش با هم نمیخوند!!!تازه چند برادر لات و شرور هم داشت که اگه فردا با هم ازدواج میکردیم اگه تقی به توقی میخورد حتما مثل پوستر به دیوار میچسبوندنم..اما چه کنم که مادرم با مادرش قرار گذاشته بود که بچه هامون یک روز بیرون خونه همدیگه رو ببینند وبیشتر با هم حرف بزنن شاید از هم خوششون بیاد.

خوب منم باید چکار میکردم از قدیم گفتن گوش دادن به حرف مادر از واجباته!

مادرم میگفت وقتی داری میری به خودت خوب برس و سعی کن که جاذبه های جنسی خودت رو به رخش بکشی !!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 8:0  توسط علی نق نقو  | 

مال من و مال تو!!!

 

!!!مژده مژده:در این مطلب از پشم  باد معده و فرت خبری نیست

 

حالا مانتو هاي رنگارنگش هيچ،اما روزي با يك ماشين مدل بالا ميامد دانشگاه.از لحاظ زيبائي هم خدائيش چيزي كم نداشت بطوريكه تمام پسرهاي دانشكده به نوعي ميخش بودن.!

يك روز از سر كلاس آ مدم بيرون كه گلاب به روتون برم دستشويي.وقتي از دستشويي بيرون آمدم  ديدم اونهم از كلاس بيرون زده و تو محوطه ايستاده.منم به خاطر اينكه جاذبه جنسي ام رو به رخش بكشم بدون اونكه بهش توجهي نشون بدم از كنارش رد شدم كه يكمرتبه صدام كرد.

خدايا چه لحظه با شكوهي بود!اون از من خواست كه بهش رياضي ياد بدم!!!!منكه تجربه بدي ازتدريس !رياضي داشتم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 14:43  توسط علی نق نقو  | 

پشمی پشمی!!!

مضرات یا مزایای واجبی!!!

 

سر گروهبان با عصبانيت داد ميكشيد:" یا الله !همه لخت شيد ودست راستتان رو بالا ببريد!"

نه! نگران باشيد منظور سر گروهبان لخت كامل نبود اون ميخواست كه ما لباسهاي نيم تنه بالا رو كامل در بياريم  كه ما هم امرش رو اطاعت كرديم.وبه نظم تو صف ايستاديم.

من نفر سوم صف بودم. سرگروهبان روبروي نفر اول ايستاد. يك مرتبه صداي اوخ بلند شد.صداي اوخ مربوط به سرباز اول بود كه ساق پاش مورد اصابت پوتين سرگروهبان قرار گرفته بود.سر گروهبان به ارشد گروه گفت:"براي اين مرتيكه 48 ساعت اضافه خدمت يادداشت كن " بعد رو به همون سرباز كرد و گفت"آخه مرتيكه اين زير بغله يا لونه عقابه؟!مگه واجبي يا تيغ قحطيه يا ميخواي مدل غربي موهاي زير بغلت رو فر بدي؟!"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 12:55  توسط علی نق نقو  | 

سو’ تفاهم

بی شعور!!!

 

-         بي شعور!،ديگه نميخوام ببينمت!!!

 

اين جمله رو يكي از دخترهاي دانشكده  به من گفت.خوب البته حقم داشت بنده خدا.چون وقتي آدم داره درباره يك موضوع صحبت ميكنه بايد يك ذره شعور داشته باشه.بايد ببينه چي از دهنش بيرون مياد. همينطور الكي كه نميشه.درست مثل بعضي سخنرانها كه موقع خطابه رو به جمعيت ميگن"مواظب باشيد با يك چوب رونده نشيد."در حاليكه اين مثال كاركردش براي گاو وگوسفنده كه چوپان اونها رو با يك چوب اين ور و اون ور ميكنه!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 8:35  توسط علی نق نقو  | 

یک مطلب ضد فمنیست

آدم فروش!!!

 

هفته ديگه امتحانات آخر ترم آخرين ترمم شروع ميشد.اما من يكبار هم سر كلاس حقوق نرفته بودم.با خودم تصميم گرفتم كه به آخرين جلسه كلاس برم تا هم با استادََ هم با جو و هم با نوع سئوالات آشنا بشم. هر چند كه جزوه كلاس رو داشتم و كمي هم خونده بودم.

از بد حادثه وقتي خواستم كه در آخرين جلسه درس شركت كنم وسط راه ماشينم خراب شد وبا تاخير زياد به كلاس رسيدم.دقيقا همون موقعي كه كلاس داشت تموم ميشد.

 با پر رويي در زدم و از استاد اجازه نشستن خواستم.استاد مادر مرده با ديدن من تعجب كرد و فكركرد شايد من اشتباه آمدم به خاطر همين پرسيد:ببخشيد آقا!مطمئني درست آمدي؟ من كه شما رو بياد نميارم"

باز هم با پر رويي گفتم "اختيار داري استاد من فلاني هستم هميشه هم اون گوشه كلاس ميشينم چطور من رو بياد نمياريد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 12:22  توسط علی نق نقو  | 

اند کلاس

يك داستان آبدار!!!

 

آقا منوچهردقيقا دو ماه و13 روز پيش به محله ما اثاث كشي كردو دقيقا از دو ماه و13 روز پيش من عاشق دخترش شدم. دقيقا همون موقعي كه ديگ مسي رو با مادرش كشون كشون ميبرد خونه!

اونا تقريباروبرو خونه ما كه نه ! 3 خونه اون ورتر رو خريده بودن و كار منم از اون روز به بعد اين بود كه از پشت پنجره كشيك بدم تا كي دختر آقا منوچهر بيرون بياد تا من دوباره ببينمش!

اما فقط مشكل كار يكجا بود و اونم اينكه آقا منوچهر خيلي با كلاس بود . اون كجا و من كجا؟اون با روبدوشان آشغالها رو مياورد جلو در اما من با عرق گير ركابي و پيژامه راه راه!اون پيپ لب دهنش بود و من يك تيكه چوب خشك.اون شق ورق وسيخكي راه ميرفت اما من خرت خرت وشل وول كفشم رو ميكشيدم رو زمين.نميدونم من كه تو خونشونو نديدم شايد غذا رو هم با چنگال بخورن!

تو اين مدت دو ماه و13 روز همه همسايه ها از  آقا منوچهر و خانوادش و كلاسشون حرف ميزدن منكه نديدم ونشنيدم اما ميگفتن كه دخترشون ساكسيفون ميزنه اما من چي؟نهايتش ميتونم با پشت قابلمه ضرب بگيرم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 8:27  توسط علی نق نقو  | 

شوید عمل نکرده

يك داستان بو دار!!!

 

بعد از ناهار همه داشتن تلويزيون نگاه ميكردن.مهمونا رو ميگم. ایلیا خواهر زادم كه اون موقع 6 سالش بود هم روي پاي من نشسته بود.

ما همگي خونه يكي از دوستان خانوادگي ناهار مهمون بوديم. بعد از خوردن يك غذاي چرب وگرم يك عده منچ بازي ميكردن! يك عده تلويزيون مي ديدن. يك سري هم حرفهاي خاله زنكي رو دنبال ميكردن.

جاتون خالي ناهار هم فسنجون بود ويك غذاي شمالي به نام باقالا قاتق.من كلا از شويد خوشم نمياد و به خاطر همين نميخواستم باقالاقاتق بخورم اما ميزبان اصرار داشت كه اين غذا خيلي خوشمزه است .شويد هم علاوه بر بوش وعطرش باد شكن هم هست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 18:0  توسط علی نق نقو  | 

رابطه ریاضی با دختر همسایه

 

وقتي كه معلم رياضي شدم!

 

قلبم  تلپ تلپ ميزد!ضربانم بالا رفته بود .وقتي ازم پرسيد به من رياضي ياد ميدي (يكي از دخترهاي همسايمون رو ميگم)با دست پاچگي گفتم "آره چرا كه نه؟"اما آخه من كه از اتحاد ها فقط همون 2 تاي اولش رو بلد بودم.حل معادله هم اگه دو مجهولي ميشد توش ميموندم.انتگرال و ديفرانسيل هم كه به كل تعطيل بود اما ديگه نميشد زيرش زد.مرد و قولش!!!

پرسيدم:كي؟كجا؟

گفت:خوب بيا خونمون!

گفتم:عه جلوي مامان و بابات؟ منكه روم نميشه!

با نگاه عاقل اندر سفیه گفت:خنگ خدا وقتي اونا نبودن بيا!

ديگه كپ كرده بودم.درست چسبيده بود به گلوم.آب دهنم رو قورت دادم  و پرسيدم:كي خونه نيستن؟

يك نگاه به اين ور و يك نگاه به اون ور كرد وگفت:امشب ساعت 10


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 7:18  توسط علی نق نقو  | 

مادر بزرگ راست گو

وقتي كه من دكتر شدم!!!

 

خدا بيامرز مادر بزرگم86 سال عمر از خدا گرفت واز اين مدت 66 سالش هم در تهران زندگي كرد اما به ادعاي بزرگان فاميل لهجه اش تاآخر عمر با اون روزي كه آمده بود تهران هيچ فرق نكرده بود كه نكرده بود!

يك روز كت و شلوار پوشيده وكراوات وعطر وادكلن و ژل زده اماده رفتن به يك مجلس عروسي بودم كه زنگ زدن و خبر دادن كه مادر بزرگم در بيمارستان بستري شده .منكه به واسطه عشق به مادر بزرگم حسابي نگران شده بودم تصميم گرفتم قبل از رفتن به عروسي يك سر به بيمارستان بزنم.

ساعت حدود 7 بعد از ظهر بود. طبعا ساعت ملاقات نبود . تعدادي هم با نگهبان مشغول چانه زني بودن تا به يك طريق از مرز نگهباني رد بشن و از بيمارشان عيادت كنن. منهم كه معمولا روحيه خجالتي همراه با شرم وحيا دارم!فكر كردم چطور ميشه از اين سد انساني رد بشم كه يك مرتبه نقشه پليدانه اي به ذهنم رسيد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 9:16  توسط علی نق نقو  | 

مچل کردن دخترونه

نابغه همه چيز فهم!!!

 

غير از متصدي كتابخانه من و يك دختر خانم (كه از اتفاق فهميدم كه همسايمونه ) به عنوان مراجعه كننده حضور داشتيم.من روزنامه ورزشي ميخوندم! دختر خانم يك كتاب قطور جلوش باز بود!

چند دقيقه نگذشته بود كه آن دختر خانم به طرفم آمد وبا شرم همراه با ناز دخترانه پس از سلام گفت:افاي فلاني (يعني من!)شنيدم شما اطلاعات عموميتون خيلي خوبه. الان كتاب ميخوندم كه معني يك كلمه اش رو نميدونم .ميشه كمكم كنيد؟

من كه هنوز از شوك اين تحويل بازار خارج نشده بودم با غرور همراه با تواضع گفتم"چرا كه نه"

او پرسيد:شما معني ژئو فيزيك رو ميدونيد؟

من كه املاي كلمه بالا رو هم با زور بلد بودم با عجز وقياقه اي كه انگار كلمه رو فراموش كردم  شروع به من من كردم . طرف كه راضي به خجالت من نبودبلافاصله زحمتم رو كم كرد و گفت:فكر كنم "ژئو"ميشه جغرافيا و "فيزيك "هم ميشه موقعيت اشيا!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 11:24  توسط علی نق نقو  | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 7:3  توسط علی نق نقو  | 

دموکراسی

مناظره در سونا!!!              

تو این وضعیت بی بنزینی! که نمیشه با ماشین به گشت وگذار رفت استخر وسونا جای خیلی خوبیه . جاتون خالی(البته غیر از خانمهای محترم)منم سعی میکنم هفته ای حداقل یکبار تنی به آب و بخار بدم!

در فضای بسته سونای خشک دموکراسی عجیبی حاکمه!مو سفیدها وکچلها یکطرف جونها وبازم کچلها یکطرف دیگه پیرمردها یک گوشه کنار هم فراکسیونی تشکیل میدن وبا تعریف خاطراتی مثل بلیط اتوبوس دو زار گوشت بی استخوان کیلویی 5 زار و شرح کافه های لاله زار اونجای جوونها رو میسوزونن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 17:50  توسط علی نق نقو  |